غلام به فرزندش حشمت هشدار می دهد در مورد خطرات دوستی با رقاصی به نام پاری. اگرچه حشمت به توصیههای پدرش گوش فرا می دهد ، اما غلام خودش برای پاری می افتد ، خانواده خود را ترک می کند و معتاد می شود
Gholam warns his son Heshmat against the dangers of befriending a dancer called Pari. Although Heshmat listens to his father's advice, Gholam himself falls for Pari, leaves his family and becomes an addict.
چهار دوست ضیا ، مرتضی ، محسن و باقر از جایی سرقت می کنند. دو نفر با دوچرخه فرار می کنند و دو نفر دیگر با یک ماشین فرار می کنند اما باقر به آنها خیانت می کند که محسن را تیراندازی می کنند و از پنهان کردن دو نفر دیگر به پلیس خبر می دهند. اما محسن که زخمی شده است ، می تواند به دو نفر دیگر برسد و در مورد خیانت باقر به آنها گفت تا بتوانند خود را نجات دهند ، قبل از اینکه خیلی دیر شود. ضیا که مجروح شده و موفق به فرار می شود به دنبال بهجت خواهر مرتضی است اما در آنجا نیز با مشکلاتی روبرو خواهد شد
Four friends Zia, Morteza , Mohsen and Bagher steal from some place. Two of them escape with a bike and the other two with a car but Bagher betrays them shooting Mohsen and telling the police about the hide out of the other two. But Mohsen who is injured manages to reach the other two telling them about the betrayal of Bagher so they can save themselves before it is too late. Zia who is injured and manages to escape goes after Behjat who is the sister of Morteza but there he will face problems too.
به دلیل حادثه در گذشته ، دو خانواده باهم اختلاف نظر دارند. وقتی حسام توسط رضا در یک درگیری کشته می شود ، برادر بزرگترش غلام باید تصمیم بگیرد که انتقام بگیرد یا نه
Because of an incident in the past two families are in a huge disagreement. When Hesam is killed by Reza in a fight, his older brother Gholam has to decide whether to take revenge or not.
گروهی یاغی به رهبری اکبر گرگ به قتل
و غارت مردم مشغولند. تفنگچی ماهری
به نام داش غلام و دوستش سهراب رو
در روی آنها قرار می گیرند. داش غلام که
از بهارک، دختر کدخدا، مراقبت می کند
ستار، پسر گرگ، را با خود همراه می کند.
پس از سال ها بهارک و ستار بزرگ و به
هم علاقمند می شوند ...
با مرگ رضوان ، برادرزاده وی بتی از خارج به ایران می آید تا زمینهایی را که از او به ارث برده است بفروشد. فهیم زمین را برای خودش می خواهد اما بهرام مانع او می شود. این باعث می شود تا در حالی که بتی نیز عاشق بهرام شود عاشق یکدیگر شود
With Rezvan's death his nephew Betty comes to Iran from abroad to sell the lands she has inherited from him. Fahim wants the lands for himself but Bahram is preventing him. This put them to confront each other while Betty too falls in love with Bahram.
اصغر (مرتضی عقیلی) در یک درگیری محمد را به قتل می رساند. او که تحت تعقیب حسین (حسن شاهین)، برادر بزرگتر محمد، است به خانه ی دوستش داوود (ایرج قادری) پناه می برد، که قرار است با دختر عمویش مهری (ملوسک) ازدواج کند؛ اما شبی، درغیاب او، اصغر، در عالم مستی، به مهری تجاوز می کند و …